تبليغاتX
دل نوشته های یه رهگذر... - کاش...

دل نوشته های یه رهگذر...

...من گرفتارسنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است...

کاش می فهمیدی

در بهاری که از این دشت گذشت

پس چرا سبزه ها زرد شدند

خیل خاکستری لک لک ها‌‌ در افق مسی رنگ غروب

تا کجا کوچیده است؟

کاش می فهمیدی

دوستی آش دهن سوزی نیست

عشق بازار متاع جنسی است

آرزو گور جوانمردان است

مرده بهرحال در جهان بیشتر است

خیلی حرفها هست که باید تو بفهمی

ولی بهتر آنست کمی گریه کنم...

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 19:53 توسط رهگذر |