تبليغاتX
دل نوشته های یه رهگذر... - پنجره...

دل نوشته های یه رهگذر...

...من گرفتارسنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است...

سلام

از اينكه يه مدت آپ نكردم معذرت مي خوام.نمي دونم چي شده بعضي ها كه خيلي ادعاي رفاقت مي كردن حالا مارو تنها گذاشتن؟اميدوارم دوباره به ما سر بزنه.

چند روز پيش وقتي برف مي باريد از پشت پنجره به دونه هاي برفي كه از تو بغل آسمون جدا مي شدن و با ناز به سمت زمين ميومدن نگاه ميكردم لذت مي بردم.همه ما همين جور هستيم.شما از باريدن برف لذت نمي بريد؟

اما تا حالا به اين فكر نكرديم كه چه چيزهاي ديگه اي توي اون لحظه ازداره از يه جايي سرازير ميشه.فكر نكرده بوديم كه تو اون لحظه اشكهاي يه مادري از چيشاي مهربونش سرازير ميشه.آرزوش تو اون لحظه اينه كه حتي يه بسته كبريت داشته باشه تا با اون يه آتيش هر چند كوچيك براي گرم كردن بچه هاش درست كنه.چه بسا كسايي هستن كه تو اين سرما آرزو دارن كه ايكاش برف نمي باريد.بيايد راجع به اين موضوع بيشتر فكر كنيم.اينم يه شعر در همين رابطه:

مادرم پنجره را دوست نداشت

با وجودی که بهار از همین پنجره ها می آمد

با وجودی که همین پنجره بود

که به ما مژده ی باز آمدن چلچله ها را می داد

مادرم پنجره را دوست نداشت

مادرم می ترسید

مادرم می ترسید

که لحاف نیمه شب

از روی خواهر من پس برود

یا که وقتی باران می بارد گوشه ی قالی ما تر بشود

هر زمستان روی پیشانی مادرم خطی از غم می کاشت

پنجره شیشه نداشت

پنجره شیشه نداشت

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 14:20 توسط رهگذر |