تبليغاتX
دل نوشته های یه رهگذر... - دوستم...

دل نوشته های یه رهگذر...

...من گرفتارسنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است...

باید این قصه به پایان برسانم امشب

قصه ی تلخ غروب

قصه ی گمشدنم دردل تاریکی ها

من به دنبال تو در فاصله ها گمشده ام.

کوله ام بر دوش

کفش رفتن بر پا

دل از آبادی خود خواهم کند.

تا رسیدن همه ی دشمن من

فاصله هاست.

می نویسم از راه

می شوم جاری در آن

تا به دستان تو آرام شوم.

آسمان در غم من می گرید

و نشان تو زخود می شوید

بی خبر از اینکه

ره من سوی تو است

ردپای تو به اشکش

از میان خواهد رفت.

تا سپیدی فقط این

ثانیه ها دوری ماست

کاش می دانستی

که تو با من بودی

در همه ظلمت شب

کاش می دانستی

که تو جریان داری

تا ابد در دل من

همه شب منتظرآمدنت می مانم

شاید آن روز دگر

شب از این کوچه رود

و صدای توهم آواز شود

با دل خسته ی من

کاش می دانستی..

کاش می دانستی....

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 10:43 توسط رهگذر |