+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 23:17 توسط رهگذر
|
هجده سال پیش وقتی بدنیا اومدم شب بود؛تنهایی و سکوت حکمفرما بود؛بویی از وفا به مشامم نرسید؛دلم گرفت،زبونم بند اومد.آخه شهر من شهر تنهایی بود.تصمیم گرفتم از اون شهر برم.امّا کجا؟ بسوی شهر پستی؟نه بسوی شهر دیوانگی؟نه بسوی شهر.... بسوی شهر عشق؟آره مسیرمو بسوی شهر عشق پیش گرفتم.شهر یه بوی خاصی می داد. نمی دونم چه بویی!در کوچه های شهر شروع کردم به پرسه زدن. تمامی کوچه ها اسامی عشق داشت.عشق(1)عشق(2)عشق(3)و... امّا حتی توی یکی از این کوچه ها بویی از عشق و وفا نبود.در هر خانه ای را می زدم بی وفایی در را باز می کرد!!! حالا من شدم یه رهگذر،یه رهگذر که تمام عمرشو تو کوچه پس کوچه های این شهر تلف کرده.هر چه می گردم راه برگشتمو پیدا نمی کنم.امّا روزی که از شهر خودمون می رفتم،مادرم گفت:توی شهر عشق یه کوچه هست که اسمش وفاست. با تموم کوچه ها فرق می کنه. ولی من هنوز اون کوچه رو پیدا نکردم و تا آخر عمر دنبالش می گردم.