باید این قصه به پایان برسانم امشب
قصه ی تلخ غروب
قصه ی گمشدنم دردل تاریکی ها
من به دنبال تو در فاصله ها گمشده ام.
کوله ام بر دوش
کفش رفتن بر پا
دل از آبادی خود خواهم کند.
تا رسیدن همه ی دشمن من
فاصله هاست.
می نویسم از راه
می شوم جاری در آن
تا به دستان تو آرام شوم.
آسمان در غم من می گرید
و نشان تو زخود می شوید
بی خبر از اینکه
ره من سوی تو است
ردپای تو به اشکش
از میان خواهد رفت.
تا سپیدی فقط این
ثانیه ها دوری ماست
کاش می دانستی
که تو با من بودی
در همه ظلمت شب
کاش می دانستی
که تو جریان داری
تا ابد در دل من
همه شب منتظرآمدنت می مانم
شاید آن روز دگر
شب از این کوچه رود
و صدای توهم آواز شود
با دل خسته ی من
کاش می دانستی..
کاش می دانستی....
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 10:43 توسط رهگذر |
شاید نفهمیده باشید که بعضی ها روزا می شینن تا ببینن ما چند روزه آپ نکردیم.نظر می ده میگه چرا ۱۲ روز آپ نکردی(وای ملت چقد بیکارن) دل من دیر زمانی است که می پندارد "دوستی نیز گلی است؛" مثل نیلوفر و ناز؛ ساقه ترد و ظریفی دارد. بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد جان این ساقه نازک را -دانسته- بیازارد.
اما چون می خوام بهش ضد حال نزنم یه شعر براش می ذارم می خوام ببینم می تونه تا دفعه بعد که من آپ می کنم روزا رو بشمره!(امیدوارم نتونه)
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 14:0 توسط رهگذر |