تبليغاتX
دل نوشته های یه رهگذر...

دل نوشته های یه رهگذر...

...من گرفتارسنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است...

 

عاشقم مثل مسافر عاشقم

 

عاشق رسیدن به انتها

 

عاشق روی غریبانه ی کوچ

 

از تو سپیده ی غریب جاده ها

 

من پر از وسوسه های رفتنم

 

رفتن و رسیدن و تازه شدن

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 23:20 توسط رهگذر |


 

من در این خیال که

                          با قلب کوچک پرنده،

                                             می توان دریا را دوست داشت

و با عطر گل پونه،

                       می توان

                                    زمین را گلاب داد،

من در این خیال پوچ  

                                     از تعفن گلهای سرخ

                               

                                                           در پیله خواهم مرد

                            

                                            

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 23:17 توسط رهگذر |


از پس شیشه ی عینک استاد

 

        سرد بسیار به من می نگرد

 

                 باز از چهره ی من می خواند

 

                               که چه ها بر دل من می گذرد

 

                                            می کند مطلب خود را پایان

 

                                                بچه ها!عشق گناه است گناه

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 23:11 توسط رهگذر |


فریاد را از یاد ببر

بیا برای حال زندگی کنیم و نیاز مردم را به فردا تکذیب کنیم.

مهتاب،بیا مهتاب را با هم تقسیم نماییم،شاید دیگر هرگز با هم نباشیم.

آه،آه،ای ماه ،ای دریا هنگامی که در کنار منی،این نوای موسیقی نیست که می شنوی،

دل منست که چون طبل های جنگل می تپد!

بیا لحظات را همچنان که می گذرند،در پشت سرهم گذاریم وآرزو کنیم،حقیقت داشته باشند

که مردم می گویند:«وقتی عاشق باشی هرگز فردا نمی آید

بیا فردا را فراموش کنیم زیرا هرگز فردا نمی آید.

زیرا هیچوقت نمی آید.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 23:8 توسط رهگذر |


با هر که رفت،رفت دلم مال من که نیست

این درد کهنه، قصه ی امسال من که نیست

من بی دلم،دلی که بنام تو کرده ام

دل دل نکن، بزن زمین مال من که نیست

ای آسمان به هرچه قسم خوردنی قسم،

حال تو مه گرفته تر از حال من که نیست

من آن منم که خیره به سقفم نه آسمان

پرواز هست،زیر پر و بال من که نیست

آری خلاصه با تو بگویم که روی خوش

با من و امثال من که نیست.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 11:46 توسط رهگذر |


بی گمان آن شب که دنیا آمدم

 

آسمان هم مثل من افسرده بود

 

ماه دی بود اوج یاءس وتیرگی

 

گل نبود و برگ هم پژمرده بود

 

خوب می دانم که روز مرگ من

 

باز چشم آسمان خواهد گریست

 

ساکت و خاموش مدفون می شوم

 

هیچ کس از خود نمی پرسد که کیست؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 0:9 توسط رهگذر |


ز راهی باز می گردم

که حتی آشنایی هم دگر نیست

ز راهی باز می گردم

که بویی از وفا نیست

مرا چون افعی زخمی که از خود زهر می زاید

درون آتش افکندند

بگرد آتشم آنگه

بسان فاتحان

از شوق رقصیدند

دگر کشتند انسان مرا

کشتند

و خواباندند وجدان مرا

و در قعر تابوتی که چون گهواره ی طفلان بی مادر

ز لالایی جنونیست.

دگر انسان من مرده

دگر وجدان من خفته

و حتی آشنایی هم دگر نیست.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 11:22 توسط رهگذر |


تا به کی باید رفت

 

از دیاری به دیار دیگر

 

نتوانم.نتوانم جستن

 

هر زمان عشقی و یاری دیگر

 

کاش ما آن دو پرستو بودیم

 

که همه عمر سفر می کردیم

 

از بهاری به بهاری دیگر.

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 21:44 توسط رهگذر |


ماه رویان جهان رحم ندارد دلشان

 

باید از جان گذرد هرکه شود مایلشان

 

روز اول که سرشتند گل پیکرشان

 

سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان

+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 22:53 توسط رهگذر |


پرنده ها به تماشای باد رفتند

شکوفه ها به تماشای آبهای سپید

زمین عریان ماندست و باغهای گمان

ویاد تو ای مهربان تر از خورشید!

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 10:6 توسط رهگذر |


انتظار واژه ی زیبائیست

اما تا به کی............؟

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 10:4 توسط رهگذر |


روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری است.

روزی که دیگر درهای خانه هایشان رانمی بندند

قفل افسانه ایست

و قلب

برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو بخاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف زندگی است

تا من بخاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم.

روزی که حرف ترانه ایست

تا کمترین سرود بوسه باشد.

روزی که تو بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...

و من آنروز را انتظار می کشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم.

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 11:10 توسط رهگذر |


فصل ها چیستند؟

جز اندیشه های دگرگون شونده ی شما؟

بهار بیداری ایست در سینه ی شما وتابستان مگر نمود باروری خودتان.

آیا پاییز درون شما همان نغمه گر دیرین نیست که برای آنچه که از کودکیتان بر جای مانده است لالایی می سراید؟

وازشما می پرسم زمستان چیست؟

جز خوابی آکنده از رویاهای همه ی فصلهای دیگر؟

دلهای خود را بهم دهید اما نه برای نگه داشتن یکدیگر

زیرا تنها زندگی است که می تواند گنجایش دلهای شما را داشته باشد

+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 13:0 توسط رهگذر |


سکوتم

صدای پر دردی است

که ناگاه اوج می گیرد و

نگاه بلورینم را می شکند

امروز خیلی دل تنگم

+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 13:0 توسط رهگذر |


شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خوانَد آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند کان مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرند

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این گفته گویم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی از آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تودریای من بودی آغوش واکن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 12:20 توسط رهگذر |


نگاهت کوتاه ترین زمان است

برای امیدواری

و وسیع ترین سایه بان است

برای فراغت

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 14:5 توسط رهگذر |


می نویسم

به یاد روزهای انتظار به یاد لحظه های فراق به یاد چشمهای اشکبار به یاد سینه های داغدار

می نویسم

به یاد خلوتهای غمبار به یاد غروبهای دلگیر و طلوع های حسرت بار

می نویسم

به یاد او که چون پرنده ای به سوی آسمان پر کشید

و چشمهای منتظر را تا ابد به انتظار خواهد گذاشت.

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 14:3 توسط رهگذر |


چشم های من این جزیره ها که در تصرف غم است

این جزیره ها که از چهار سو محاصره است

در هوای گریه ها نم نم است

گرچه گریه های گاه گاه من

آب می دهد درخت درد را

برق آه بی گناه من ذوب می کند

سر صخره های سخت درد را

فکر می کنم

عاقبت هجوم ناگهان عشق

فتح می کند پایتخت درد را

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 13:57 توسط رهگذر |


دیدی دلم شکست

دیدی که این بلور درخشان من بازیچه بود!

دیدی چه بی صدا دل پر آرزوی من

از دست کودکی که ندانست قدر آن

افتاد بر زمین......

دیدی دلم شکست.

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 13:47 توسط رهگذر |


امشب تمام حوصله ام را در یک کلام کوچک در تو خلاصه کرده ام

کاش می شد یکبار فقط یکبار تنها همین یکبار

می شدی

تکرار

تکرار...........

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 13:41 توسط رهگذر |


من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوس زندگی

میکند و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام.

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد

و صحرگاه با یک بوسه به دنیا خواهد آمد.

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 13:35 توسط رهگذر |


عاشقان عشق را فخر می فروشند

ارزان مفروشش عشق بالا تر از آن است که زیر کوتاه نگاهی عتاب آلود پامالش کنی

عشق یتیم تر از آن است که به دست رودخانه ی روزگار بسپاریش

عشق مسیحای زندگی است که دیگر بار زنده بودنت را اعجازمیکند

به صلیب سنتش مکش.

+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 10:9 توسط رهگذر |